پلوتارخ ( مترجم : كسروى )

313

ايرانيان و يونانيان به روايت پلوتارخ ( فارسي )

الكساندر ديگر تاب نياورده نيزه يكى از سپاهيان را گرفته به سوى او دويد و همين‌كه كليتوس پرده در را بلند كرد ناگهان الكساندر نيزه را به تن او فرو برد ، كليتوس فرياد دلخراشى درآورده برافتاد و ناليدن آغاز كرد . از اين ناله او خشم الكساندر فرو نشسته و چون برگشته همه پيرامونيان خود را ديد كه خاموش و حيرت زده ايستاده‌اند چنان شرمنده گرديد كه نيزه از تن مرده درآورده خواست به گلوى خود فرو ببرد ، ولى پاسبانان جلوگيرى كرده نيزه را از دست او درآوردند و با زور او را كشيده به اطاق خود بردند كه همه‌ى آن شب را با روز فرداى آن جز گريه و ناله كارى نداشت و آه‌هايى پياپى مىكشيد . دوستانش از حال او نگران شده به اطاقش درآمدند ، ولى او به كسى اعتنا نداشت تا آريستاندر خواب او را كه چندى پيش درباره كليتوس ديده بود يادآورى كرده چنين گفت : كه همه اينها خواست خدايان و سرنوشت آدميان است . با اين سخن اندكى آرامش گردانيد . « 1 » از كسانى كه همراه الكساندر بود كاليسثينس « 2 » فيلسوف دوست نزديك ارسطو بود . اين مرد رفتارى كه شايسته يك فيلسوف باشد نموده از پرسش الكساندر همچون ديگران سرباز زد . با زبان هم آشكار و بىپرده سخنانى را گفت كه بزرگترين و گرانمايه‌ترين ماكيدونيان جز در پرده نمىتوانستند گفت و بدينسان ماكيدونيان و خود الكساندر را از آلودگى زشتى رها گردانيد . چيزى كه هست او خود را نابود ساخت . زيرا به تندروى پرداخت و همانا سخنى را كه مىگفت و بايستى استنادش به دليل باشد مىخواست با زور به گردن الكساندر بگذارد . خاريس مىنويسد در يك بزمى چون الكساندر باده نوشيد و نوبت به پيرامونيان رسيد يكى كه جام برگرفت از جا برخاسته به قربانگاه « 3 » خانه نزديك گرديد و چون باده را سر كشيد نخست نماز بر الكساندر برده سپس او را بوسيد و پس از آن به جاى خود در گرد ميز برگشت . همگى ديگران هر يكى به نوبت خود اين كار را كردند مگر كاليسثينس كه چون نوبت باده‌خوارى به او رسيد ، جام را گرفته سركشيد . الكساندر كه با هيفاستيون گرم گفتگو بود متوجه او نشد ولى چون او براى بوسيدن پادشاه آمد ديمتريوس روى به الكساندر كرده چنين گفت :

--> ( 1 ) . از اينجا اندكى انداخته شده . ( 2 ) . Callisthenes ( 3 ) . جايى در خانه كه براى ستايش خدايان آماده بوده .